محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3166

تاريخ الطبرى ( فارسي )

معاويه . گويد : پس حسان بن مالك ، خالد بن يزيد را پيش خواند و گفت : « پسرك خواهرم ، مردم به خاطر خردساليت ترا نپذيرفتند . به خدا من اين كار را جز براى تو و خاندانت نمىخواهم و با مروان نيز به خاطر شما بيعت مىكنم . » خالد بن يزيد گفت : « در كار ما عاجز ماندى . » گفت : « نه ، به خدا عاجز نماندم ولى صلاح ترا چنين ديده‌ام . » گويد : آنگاه حسان مروان را پيش خواند و گفت : « اى مروان به خدا همهء مردم به تو رضا نمىدهند . » مروان گفت : « به خدا اگر خدا خواهد آن را به من دهد هيچ كس از مخلوق وى مانع آن نشود و اگر بخواهد مانع آن شود هيچكس از مخلوقش آن را به من ندهد . » گويد : حسان به دو گفت : « راست گفتى . » آنگاه حسان به روز دوشنبه به منبر رفت و گفت : « اى مردم ان شاء الله به روز پنجشنبه خليفه را تعيين مىكنيم . » گويد : و چون روز پنجشنبه در رسيد با مروان بيعت كرد ، مردم نيز با وى بيعت كردند و مروان با كسان سوى جابيه رفت و در مرج راهط با مردم اردن از قبيلهء كلب مقابل ضحاك فرود آمد ، قوم سكاسك و سكون و غسان نيز پيش وى آمدند . حسان بن مالك نيز سوى اردن بازگشت . گويد : عمرو بن سعيد بن عاص بر پهلوى راست سپاه مروان بود عبيد الله بن زياد بر پهلوى چپ بود . بر پهلوى راست ضحاك ، زياد بن عمرو عقيلى بود و بر پهلوى چپ وى مردى بود كه نام وى را از ياد برده‌ام . گويد : يزيد بن ابى نمس غسانى در جابيه حضور نداشت ، در دمشق پنهان شده بود و چون مروان در مرج راهط فرود آمد ، يزيد بن ابى نمس با مردم دمشق و